یک نفران سو بسی ارام و خسته می کند فریاد
ای انسان های مدهوش از خوشی
من در اینجا طعمی از این زندگی را
که شما در ان شدستید غرق تا نیمه
ندیدم و ننوشیدم
کجاید ای مسافرها
شما ها که در این ره جز به عشق مال پا نگذاشتید
شما ها که سفر را تا نیمه پیمودید
حرفی با شما دارم از این دنیای پست و نفرت انگیزی
که دادیتش شما ها جان
از این دنیای منفور و تهی از زندگی
که موجودات ان
جز به شکستن هیچ یاد نگرفتند
شکستن های پی در پی
ای فهمیدید
قلب ان کودک رنجور و بی پرده
فقط با دست ما ها من و تو
ازرد و افسرد و ترک برداشت
همان کودک که دستانش ز تو نانی تمنا داشتند
ولیکن تو چه دادی او
بجز افزون غم ها غصه ها و درد هایش
تو او را با تمام بی شرمی گفتی
"برو گم شو"
ولی او هیچ دیگر نفرمود و برفت و گم شد و دیگر نشد پیدا
و اما حرف من این بود با تو
ای قصاب دل های ستمدیده
تو ای با عالم و ادم غریبه
"اه همان کودک تو را خواهد گرفت"
اینک
این تو و این گوی و این میدان
م.ج
+ نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت
23:27 |